پیش نویش: از آن شاعرانی است که هروقت دلم می گیرد ،به قدری که خودم حوصله ی نوشتن ندارم،به شعرهایشان پناه می برم.بعضی شعرهای این شاعران منظور مرا بهتر از وقتی که خودم می نویسم،بیان می کنند.امشب هم پناهنده شده ام.
توقع زیادی بود؟
منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام!
که روسری تو را،
در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور دریا بمان!
هر جور تو راحتی! بی بی باران!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دور،
برای روشن کردن اتاق تنهائیم کافی است!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهگاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می آید!
صدای باران را می شنوی؟
- یغما گلرویی -
