تبليغاتX
فابیل
  آنچه را که نمی توانی فراموش کنی بدست آور و آنچه را که نمی توانی بدست آوری فراموش کن

 

نبودم و نمی خواهم باشم.بچه تر از آنم که آدموار بمیرم.این بداقبالی چندان خشنودم نمی کند.نمی تواند.چرا که موسیقی جای تو را پر کرده است.به سادگی رفتنت.از کنار هم می گذریم.که را می خواهی نگهداری؟تو که نمی خواستی و نمی خواهی.و فقط خواستنت را مدعی هستی.نمی گویم.به این شکل هرگز از من نپرس.حق با من نبود همیشه.سهم مرا هم می بخشی.برای چه شکایت کنم وقتی طالب حقی نیستم؟هیچ چیز به دردم نمی خورد.وقتی می دانی و می پرسی که گویی از شنیدن شکوه هایم...من هم به درد هیچ چیز نمی خورم.من هیچ چیز نیستم.هیچ چیز و من یکی هستیم و در این یکی بودن هیچ نیستیم.بچه ی بدی هستم که اینگونه زود دلت را می زنم.نه،بدرد تو نمی خورم.چیزی برایت نیستم و برایت هیچ چیز نیستم و هیچ چیز تو من نیستم و من چیزی از تو نیستم و هیچ چیز من برایت چیزی نیست.

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

چقدر ناز شده بودی!حیف که خودت نمی دیدی!ملکه ی ناز دل نازک من.چقدر ناز شده بودی!فدایی ناز من.دوست داشتم فقط نگاهت کنم.با همان نگاه نازت کنم.لطیف،بی تاب.در اوج اعماق حسرت می کاشتم.چقدر ناز شده بودی!نه انگار که همان ساحره ی یاغی بودی.چقدر ناز شده بودی! نه انگار که دیگر برایم نبودی.دیگر فدایم نبودی.چقدر ناز شده بودی!همان عاشق ساده ی خطر باز.شبیه الناز شده بودی.چقدر ناز شده بودی! .نه انگار که الناز رفیق باز شده بودی.نه انگار که سر به هوای هوس باز پر رمز و راز شده بودی.چقدر ناز شده بودی!ناز ناز ناز شده بودی

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

 

همیشه همینطور بوده است.تو هم همینطور.همینطور خواهی ماند.همینطور یکنواخت تغییر خواهی کرد.همیشه،بله منم،مطلق می نویسم.مهم نیست.این تنها دلداری بدرد نخور بر جای مانده است.کاش یکی بود،داشتم.عقده هایم را می پذیرفت.سرش فریاد می زدم.عربده می کشیدم.ناسزایش می گفتم.کتکش می زدم.دندان هایش را خرد می کردم.دهانش پر از خون می شد.صورتش را لگد مال می کردم.با همین دلم خنک نمی شود.با فریادم گوش هایش را پاره می کردم.حنجره ام دریده می شد.آی ی ی ی ی...آی بد ِبدترین ها.نارفیق پست خائن بزدل هوس ران.موهایش را می گرفتم،می کشیدم به در و دیوار می کوبیدم.بیشتر عصبی می شوم.از دست همه و خودم.فقط فریاد،نعره... نه،از تو انتظار چنین فداکاری نمی رود.بزرگ تر از این بچه بازی ها هستی.خود خودخواهِ...

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

بالاخره چند تا؟یکی،دوتا،بس نیست؟کمی شخصیت داشته باش،کمی غرور؟کمی عشوه کمی ناز و کمی عقل و بعد از آنکه ناراحت می شوی کمی هم فکر.کمی مرا تحویل بگیر.خودم که نباید می گفتم.کاش خودکارم اینجا بود اینها را می نوشتم.آی این بغض بی...شاید همین نوشتن.فقط همین نوشتن.باور کن فهمیدنش آسان است.لازم هم نیست بزرگ باشم.مهم بسیار تلخی است.نشانه های سنگین و خوبی می دهی.حالا کمی صبر.نه برای قبلی.کمی فرق حتما.

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

- مطمئن هستی نمی خواهی با من برقصی؟

+ الان نمی توانم،با هم حرف می زنیم.

- این آهنگ دلتنگم می کند.

+ الان ممکن نیست خواهشا بی خیال امروز شو!

- اینکار را نکن،ابروهایت حیف است.

+ پارک هستم با...،درمورد رابطه مان صحبت می کنیم.

- طرف آنهایی یا من؟

+ بیا باهم حرف بزنیم.پارک هستی؟

- تنهایم گذاشتی.

+ اگر اینکار را کردی،اشتباه کردی.

- باید هم گریه کنم.

+ برای تو متاسفم.تعقیب نکردی،پس از کجا دیدی؟بسیار خوب،کاری ندارم،برو به سلامت.

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

بالا،پائین،بالا،پائین.نفس های پایانی ام است یعنی؟سخت،سنگین.نامرد،خائن،بی اطلاع.

جرئت پیدا می کنم انگار.نه اینکه جرئت بتوان نامیدش.شاید دینم را ادا کنم.برای همیشه،برای تو...تلافی همه ی بد خلقی هایم.باید کنار بیایم،چون فهمیده ام.تلافی اینهمه تاخیر،چون می بینم.دردناک است و کشنده.بخاطر تو،همین دلیل... می توانی راهی شوی،تنها،فکر نکن،قدم بردار.فکر نکن،چشم هایت را ببند.فکر نکن،آدم باش.

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

زور که نیستم،زگیل شده ام.افتادنم به تو ربطی ندارد.داشت خوب شد.دروغ های مسخره،بهانه های بچگانه.شاید خواستی با چشمانت رفتار کنی.فقط برای کمی خالی شدن.نفس،نفس،نفس سنگین.بالاخره همین خواهد شد.دیوارم کجاست؟سرم بی تابی می کند.بدترین فرصت برای ادبی نوشتن.گوش خودکارم را می پیچانم.خواهش می کنم برایت مهم نباشد،همانگونه که نبود.بود؟مزخرف نگو!بچه ی احمقی نیستم.سینوسی از استرس،امید،ترس،حقارت،دروغ،استرس،بهانه،استرس.مرگ بر تو ای خدا.مرگ بر تو،تف به صورتت با این رحمانیتت.ارزانی بنده های محافظه کار بزدل خائن دروغگوی هوسرانت.

مرگ بر تو ای خدا.تف به چشمانت با این کرامتت.تو بصیری؟تو حاضری؟تو آگاهی؟آری نگو که می گویم سنگدل احمقی که می بینی و هستی و می دانی و باز تماشا می کنی.مرگ بر تو ای خدا. تف به غیرتت با این قدرتت.من حاضرم،اکنون اگر تو جرئتش را داری روح ناآرامم را بخوان،بوی گند حقارتش دلم را به درد آورده است.مرگ بر من،تف به پیشانی ام با این خدایی که نمی میراندم.مرگ بر من...

حرف زیادی:

              شاید ادامه داشته باشد

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

تو و تو.شما دو تا.آن چند تا.همچنین او و شاید تو هم.دستم خالی است. ضامنی برای قرض ندارم.به همین قانع باشید دلیل بیش از این ندارم.تصمیم گرفته ام همه را به حراج بگذارم.هم آنهایی که شمردم و همه ی قبل از حالم را.باید سمسار پیدا کنم.اسم و فامیل و شهرت و شخصیت و زن و بچه و زندگی و مردگی و هر خرت و پرت دیگر.سهم شراکتمان را نیز.شاید تغییر شغل یا نه اندیشه اقتصادی خوبی ندارم،فوت و فن بازار را نمی دانم و نمی خواهم بکار برم.یا اینکه سپرده گذاری کنم و فقط از سود ماهیانه اش ارتزاق کنم.

" داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید    خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند "

                                                                                                   « حافظ »

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
شاید دنیا مزخرف باشد،یا تنها همین باشد.حواست باشد برایم تفاوتی ندارد.چقدر حواست به من بود؟نه آنطور که تو این روزها کافی می دانی.باور کن این تکرارها اتفاقی نیست.این توجهات فشارم می دهد.برای من نیامده بودی،حواسم بود.چقدر کاش نوک زبانم قرنطینه اند و به همان مقدار آه درونم.دارم می میرم.حواست هست؟می دانی؟پر از بغض عمل نکرده بودم حواست بود؟پر از شوق،بی تابی،پر از هر چه بی تو.اذیتت می کنم نه؟حواسم هست.بماند برای بعد...حواست نیست.
" دست از طلب ندارم تا کام من برآید    یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید "
                                                                                                       « حافظ »
+ نوشته شده توسط فابیل |
 

گرفتار مزخرفاتی شده ام که.که چی؟ردپای...نیز.خودخواهی،حماقت،جاه طلبی و هرچه خود ترجیح می دهی می تواند باشد.واقعیت مزه تو است که از آن تلخ گریزانی.نه بهتر است حقیقت منتظر واقعیت باشیم که اگر صبح زود که شبش به اندازه ای که خواهی فهمید ادعایت بزرگ شده باشی.لجن ترین دنیایتان زندگی معلوم می کنم نیست خدا کدام گوری است.محافظه کار بزدل احمق خائن که به چیزهایی می نازد.جوششی است درونم که جهنم نمی گویم تا تکراری شود.نیاز از عمق استخوانم اذیتم می کند.مشت و لگد.فقط به تسلیم راضی می شود که بمیرم و تنها بماندشبیه جوگرفته ها عذابش بی مخاطب بماند.به هم ریختم تا خاطرت را آزرده نکند مبادا.

  " شکست شیشه ی دل را مگو صدایی نیست      که این صدا به قیامت بلند خواهد شد "

                                                                                                                 « صائب تبریزی »

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

 

بود.شد.رفت.رفتی.فعل هایم گذشته است.چرا؟پرسیدن ندارد.همه را بردی...یا نه،این گوشه چیزهایی هم جا مانده.رفتی،نه؟چقدر نفهم هستم.امیدوارم بزرگ که شدم بفهمم.حداقل همین را.زبان درازم هم حوصله ی فلسفه بافی برای توصیف این بودنم را ندارد.چقدر طول می کشم؟تو که می گویی خوب می شناسیم.به نظرت چقدر از من باقی مانده؟.فقط تمام شود.هدر رفت،درک رفت،کجا رفتم مهم نیست زیاد.زود می رود از یاد.می پرم.یکبار هم من.

+ نوشته شده توسط فابیل |

 

باورم شده بود خودت هستی.درونم جاری شد.آبشاری به نازکی ابروهایت.باز یادم افتاد.خودم هم می دانم خیلی دیر شده.و داد از آن موهای مغرورت.نه،طلائی بودنشان را فراموش نخواهم کرد.حسرت نام کاملی نیست.گمراه کننده است.من به بهانه ی چشمانم و او به بهانه ی من.خیره،خیره،خیره. و فقط دست ردی از گذشته بر صورت...

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

پیش نویس:در این شعر روح و جان را از یکی از بیتهای محمد علی بهمنی الهام گرفته ام

            "مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو

             بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت"

 

حالا که برنمی گردی،برو

خدا ازآنِ تو

دنیا هم به کام تو

روزی ذوق زده ات خواهدکرد

حالا که برنمی گردی،برو

مرا با گوشه ای بگذار

با همان دست های یخ زده

و انگشتان خالی از موج های طلائی موهایت

حالا که بر نمی گردی،برو

و رنگ های صورتی را با خود ببر

که در غیاب لبانت هویتی نخواهند داشت

عطر آرامش را

و گرمای نوازش را با خود ببر

حالا که می روی

ماه را نیز با خود ببر

جواب مهتاب با من

................................................

شعر با صدای خودم؛ دانلود

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

لازم نیست دروغ بگویی،می دانم که راست نمی گویی.شب ها را از دست داده ام.زمین،زمان و همه چیز.ولی تو را از دست ندادم.خودت از دست رفتی.می روی؟رفته ای؟بالاخره همین شب ها خواهم فهمید. بیدار نمی شوم تا گمان کنم کابوس است.نیستم که بدانم.می دانم که پنهان می کنی.اشتباه که پنهان کاری ندارد.گناه که نکرده ای.باز دست دادی؟من اول عادت کنم یا تو؟نفسهایم پرید وسط.تو هم که نیستی بگویی...

"جان و جهان دوش کجا بوده ای
  نی غلطم در دل ما بوده ای
  آه که من دوش چسان بوده ام
  آه که تو دوش که را بوده ای"

                                       « حضرت مولانا »

+ نوشته شده توسط فابیل |

 

زبانم را ببین

چشم هایم را گوش کن

می فهمی؟

این منم که جان می دهم

و تو وجدان را هم شکست خواهی داد

با همان دست هایی که عشق را سقط می کند

و من که تقصیراتم بیشتر از زیاد است

و تو آئینه را نیز به بند خواهی کشید

با همان لب های فریباتر از سراب

و من که بی اختیار انتخاب می کنم

و تو افسوس را جا گذاشتی

همانگونه که ابروهایت را برداشتی

زبانم را ببین

چشم هایم را گوش کن

می فهمی؟

این منم که جان می دهم

و تو سرنوشت را به زوال می بری

----------------------------------

شعر با صدای خودم؛ دانلود

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

 

    بزرگ نیستم

    من بچه ام

    تنهائی خوابم نمی برد

    چشم هایم تاریکی را نمی بیند

    من بچه ام

    من آن روی سگ ندارم

    دستم را رها کنی گم می شوم

    قدّم به موهایت نمی رسد

    از بازی با ابروهایت سیر نمی شوم

    کاری از دستم برنمی آید

    من بچه ام

    بزرگ نیستم

------------------------------

شعر با صدای خودم ؛  دانلود

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

معمولا می ترسم گوشی را باز کنم.سوال های سخت می پرسیدی.مثل اوایل که فکر می کردی،یادداشت می کردی و می پرسیدی.چشمانت هنوز یادم است...سوال هایت هم همینطور.از شانس بد تو چشمهایم در دسترس نیست که وسط حرفمان بپرد و زودتر از زبانم جوابت را بدهد.مسافرت که باشی دلم برایت تنگ می شود.خیلی خیلی خیلیان آنان...می ترسم خبر بدی بشنوم.بد.بدتر یا بدترین...

پیش مرگِتم...

 " توی رواق هشتیا

  تکیه دادی به پشتیا

  رفتی قاطی بی دلا

  رفتی میون مشتیا

  قول داده بودی میکشی

  یادت باشه نکشتیا "

                                  ـ محمد صالح علا ـ

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
انشاء الله.یعنی اگر خدا بخواهد...

اگر

خدا

بخواهد

...

من که تکلیفم روشن است

یکبار دیگر حساب می کنم 

اگر

خدا

بخواهد 

...

فقط همین "..." می ماند.

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

مهتاب می گفت:"چرا فقط گذشته؟"بیراه نمی گوید.سعی می کنم کمتر گذشته را بی خواب کنم.از آینده مان می نویسم.خوشت می آید؟خواب دیدم از بس فریاد زدم حنجره ام خون گریه کرد.خون تعبیر را باطل می کند.دماغ قدم زدن ندارم.تو بیشتر آینده ی من هستی.قول می دهم تحمل ات کنم.آینده را می سازی.در آینده ام هستی.حوصله ات که سر نمی رود؟ات ات ات...من اینطور می نویسم.چشمک می زند.

شکستنی شده ام اعتراف می کنم اما

 ز جنس شیشه عمر توام مزن به زمینم "

                                                         ـ م.ع.بهمنی ـ

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

حس می کنم حرف برای گفتن زیاد دارم.خواب هایی که دیده ام.حال هایی که نداشته ام.دیدم با یکدسته رز سفید به در خانه مان آمدی.همین...هوس کرده ام همین روزها بروم حمام عمومی.البته بخش خصوصی اش.چه حالی دارد! آب گرم.گرم گرم.انقدر بخار جمع می شود که از حال می برد.هوس کرده ام آب را باز کنم،بخوابم روی سکو...می خواهم مثل خودم بخوابم.سر روی بازو،چشمانم را با ساعد ببندم.جمع شوم.به قول جاوید مثل جنین!خودت که دیده ای.هوس کرده ام از بس بی حال شوم که توان فکر کردن به هیچ چیز را نداشته باشم.هوس کرده ام یک روز کامل آنجا بمانم.خوابم ببرد.بخوابم.یادم هست بار آخر بزور خودم را به در رختکن رساندم.بینی ام را نزدیک گوشه ی شکسته ی شیشه اش بردم تا کمی زنده بمانم.بعضی روزها مطمئنم اگر بروم حتما آنجا می میرم.ایرادش فقط این است که لخت هستم.خجالت می کشم.فعلا که ۴۴ کیلو شدم.همین روزها می روم.راستی نگفتی برای چه آمده بودی؟

" نشسته اند ملخ های شک به برگِ یقینم

  ببین چه زرد مرا می جوند_سبزترینم

 

  ببین چگونه مرا ابر کرد_خاطره هایی_

  که در یکایکشان می شد آفتاب ببینم "

                                                          ـ محمد علی بهمنی ـ

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

نمی تواند مهم باشد.تمرکزی برای یادآوری تعدادشان ندارم.قول داده که موثرترش را برایم تهیه کند.شتر را با بارش گم کردم.قیل و قالی است که بیا و ببین.دارد دیر می شود.سه روز از خواب وقت گرفته ام.میخواهیم جایت را خالی کنیم.باهم...می خواهم این چند لحظه ای که تا اثر کردن فرصت دارم تا می توانم به تو فکر کنم.آنقدر فکر کنم تا به خوابم بیایی.نه من نمی آیم.خجالت می کشم.سرم را پائین می گیرم.تو نیز اصرار می کنی که چشمانم را ببینی.نمی خواهم.دلم می گیرد.نه من نمی آیم.هوایی می شوم.باز با التماس های تکراری آزارت می دهم.نه من نمی آیم.دم و بازدم خفه ام می کنند.سنگین شده اند.الان.همین،بقیه را نمی توانم...پس تا پنجشنبه 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

پیشنهاد های احمقانه اش نیز کم رنگ شده،غرق دستگاه همایون شدم.نای نفرین دیگری ندارم.لب بام که بودم این بار برای نترسیدن جرات کافی داشتم.سستِ سست،مثل یک تصمیم!نیشم باز می شود. تصمــیـــم.واقعیتی بدیل رخ خواهد داد.شاید هم نه،باید هم نه.ولی هرگز آری.هنوز فکر نکرده ام که دوست داشته باشم صبح زود سرد گرگ ومیش باشد یا ظهر دیر خنک باد پائیزدار.نه،پائیز که نمی شود چون تو زودتر دوستش داری.هرچه بیشتر بدتر.که یعنی چه؟بهرحال بسته می شود،حداقل اوایلش برایت همانطور که نشان می دهی خواهد شد.می ماند اواخر بدش که...مهم نیست،تا آن اواخر فراموش می شود. 

 « اي نـور دل و ديـده و جـانم چـونـي                  وي آرزوي هر دو جهانم چوني

     من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس                  تو بي رخ زرد من ندانم چوني »

                                                                                                                    ـ حضرت مولانا ـ

+ نوشته شده توسط فابیل |

چرا وقتی باهمیم انقدر آرام هستی؟ساکتی.تو تویی؟هان!؟ چیزی شده؟نه...خواهش می کنم اینطور نگاه نکن.بند دلم پاره می شود،احساسی می شوم،تصمیمم شک می کند.

باشد...ادامه ی این آرامش خواه ناخواه را به تو می بخشم.

 

کامل نیست

نباشد

مال دیگری است

باشد

تمام هستی ماه را به تو می بخشم

داشتی می رسیدی

پری وار رقصیدی

چرخیدی

می روی...

حسرت،مرگ ناپایانی است

باشد

گناه آنهمه آه را به تو می بخشم

عجین با فریاد ناشنیدنی

از اشک های ناچکیدنی

زمین بایری است

باشد

فغان خشکیده ی چاه را به تو می بخشم

ره توشه برداشته

قدم درآن راه بگذاشتی

دریغ

نرفته به انتها رسیده ای

باشد

پایان ندیده ی راه را به تو می بخشم

 

حرف زیادی:

     همیشه دوست داشتم(یا ترجیح می دادم)شعرهایم را خودم برای دیگری بخوانم.

      شعر با صدای خودم : دانلود

 

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
        این کفر نباشد سخن کفر نه این است   تا هست علی باشد و تا بود علی بود    ـ حضرت مولانا ـ

                   

  « علی بود »     خواننده : مرحوم سید خلیل عالی نژاد    شاعر: حضرت مولانا      دانلود

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

چهارمی را هم خوردم.چند لحظه پیش.آخری بود.کلافه شدم به شدت.چه فایده که خوابم نمی برد.خوش به حالت که اگر هم کابوس می بینی حداقل...باید سراغ شربت یا اگر شد آمپول بروم.جدا خسته شدم. زیاد هم بد نیست.به مصمم بودن کمک می کند.اصلا فقط اهمیت ندارد.تنها هم همین طور.منتظر خبرم هستم که بی خبر نرفته باشم.اه،نه چرا این؟مگر طوری شده؟زنده نیستم که هستم.انگار همین کافی است.گفته باشم زیاد نمی توانم این بوی تعفن را دلداری بدهم.مهم نیست.هست؟باشد هم به درد نمی خورد.اصلا مگر...؟نه،من که دردی ندارم.تو چیزی می شنوی؟گوش کن...نه،جالب نیست،اولین بار است که می بینم اشتباه می کنی! صدای مهتاب است،بچه ها سنگش زده اند.خوب کردی...تحملش سخت بود.موافقم،به مرگت هم نمی ارزد.کاری ندارد.کافی است وارونه از خدایت بخواهی.برعکس سال های قبل.زندگی واقعی نبود.دنیا جدی نبود یا تو واقعیت نداشتی.تو که منطقی هستی،مرا هم که قانع می کند.خوشبختانه این هم مهم نیست.گفته بودم که دلم برایت روشن است.شب آرزوها نزدیک است.شاید بالاخره زگیل بیفتد.

 "در خیالم

جهنمی است

که مرا گرم می کند در زمهریر تنهایی..."

                                                      ـ عباس کیارستمی ـ

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

بگذار کمی آدمانه فکر کنم...

کمی بیشتر.....

و همچنین کمی نیز همینطور...........

قبول دارم که بچه ام...آری بچه ام،نه بزرگ نیستم...یعنی هنوز بقدر کافی بزرگ نیستم.هنوز سوءاستفاده را یاد نگرفته ام.هنوز خیانت را کامل بلد نیستم.آری بچه ام،نه بزرگ نیستم...بزرگ نیستم که بتوانم خواسته های هر روزه ام را با بهانه های کوچک توجیه کنم.هنوز بقدری بزرگ نیستم که بتوانم طوری پیش بروم که فقط خودم لذت ببرم،خودم ارضا شوم و خودم خوش باشم.آری بچه ام،نه بزرگ نیستم...برای بزرگ بودن خیلی چیزها باید فرابگیرم،پنهانکاری،محافظه کاری(ببخشید واقع بینی)خودخواهی...آری بچه ام،نه بزرگ نیستم... بچه ام که نمی توانم خودم را با دلیل های بی دلیل قانع کنم.بچه ام که نمی توانم فراموشکار باشم. بچه ام که به راحتی فکر نمی کنم،از رفتن،از خطر کردن نمی ترسم.آری بچه ام،نه بزرگ نیستم...اگر بزرگ بودم با خیال آسوده راه دیگری انتخاب می کردم.باید بی احساس باشم،باید تنبل باشم،بی حوصله باشم،محصور کنم،ترسناک باشم،توجه نکنم،کم محل باشم،تحمیل کنم،زور بگویم،فریاد بزنم،تا میتوانم ادعا کنم،رنگی حرف بزنم،زهر باشم،زهرمار باشم...تا بزرگ شوم،تا گنده شوم،تا آدم شوم،به خوبی تو،به بزرگی تو،تا مقبول شوم،تا دنیا دیده شوم،قابل اعتماد شوم،قابل تکیه شوم،تا کوفت شوم،مرض باشم...آری بچه ام،نه بزرگ نیستم...

"رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

 ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

 

مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

 

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن "

                                                      ـ حضرت مولانا ـ  متن کامل

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

هنوزهم روزی که دستانش را به من داد می بینم

به تو چه من کی خواب می بینم

همان روز که می گفتی...

همان که نمی بری مرا از یاد می بینم

به تو چه من کی بیدار می شوم

کی نمی خندم،کی نزار می شوم

همه از چشم مهتاب می بینم

عاشقی،بیچاره ای،بدبختی

 با همه ی آن ادعایت

همین روزهاست که ندار می شوم

 

حرف زیادی:

به هیچ وجه قصد شعر گفتن نداشتم،اما همان طور که داشتم می نوشتم ناخودآگاه و البته طبق عادت و سلیقه ی دیرینم (که سعی بر خلاصه گویی و کمی پوشیده گویی باشد)نتیجه همین شد که ثبت کردم.اتفاقی که بعد از دیری رخ داد تا شاید بازهم...

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

وقتی روزت می شود بیشتر یاد کودکی های خودم می افتم.چرا نگذاشتی زیاد دوستت داشته باشم؟ بچه ننه شوم،مثل تبریزی ها.کاش مرا هم به خودت گره میزدی،مانند شب بو ها که با نخ به نرده ها بستی.من که هر وقت سرت درد می کرد،می ترکید،دستم را ساعت ها روی پیشانی ات فشار می دادم.دومی که پدر بودن است.سخت ترین کار را هم که تو انجام می دهی، پس چرا آن یارو با افتخار می گوید"شغل من بعد از کار در معدن دومین شغل سخت جهان است"؟؟؟یعنی او بی پدر و مادر است!!!؟ یادم نبود که گفتی عشق زن ها را باور نکن مگر فقط وقتی که مادر می شوند...

منتظرت هستم،نه به خاطر خودم که شعور تکیه بر تو را نداشته ام،بخاطر چشم های پدر که پنهانی نگرانت هستند.

مامان،فادان...مامانی،فادانی...میمانی،فیدانی...میمینی،فیدینی...مامونی،فادونی...ممات،فدات...

                                  

 .............................

چراغ راه ـ خواننده : فلمینگ خوشقدمی ـ شاعر:بهروز تورانی         دانلود

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

"جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید"

                          ـ حسین پناهی ـ

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

 

با اینکه نمی شناسمش ولی حس خوبی نسبت به او ندارم.شاید به خاطر چند تن از هوادارانش باشد که...چندی پیش در یک مقاله منتقدی به همین نکته اشاره کرده بود.امیدوارم آرامشی فراهم شود تا بتوانم با خواندن شعرهایش کم واسطه با افکارش آشنا شوم.حامد یزدان پناه را راحت می فهمم.یوسف پیامبر شروع نشده فکرم را مشغول دیدنش کرده،منفی خواهد فرستاد.ریاحی از بازیگران اصلی است.قرار است او هم عاشق شود!!!!....

خوب نبودم،راستش خیلی هم ب...فقط توانستم اینها را بهانه کنم.

"...

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

..."

         ـ احمد شاملو ـ

 

+ نوشته شده توسط فابیل |

 

می خواست برگردد،هر دو خسته بودیم.روز را باهم گذراندیم.از سفرش تعریف کرد.نگفتم که برایم عجیب می نماید.و نپرسیدم.گوشی مدام زنگ می خورد،جواب نمی دادم.دیر می شد.حس کردم که عجله ای ندارد.با اینکه هر بار همان جواب را می دادم.هنوز هم نمی دانم چرا مدام از من می پرسید"تا کی اینجا هستی؟".رستوران که بودیم من از بچه ها حرف میزدم.سراغشان را می گرفتم و گفتم که چقدر از شنیدن خبر ازدواج بعضی ها خوشحال هستم.جالب بود،غیبت نکردیم،از رابطه های خوبی که بین برخی دوستان بود حرف زدم.از عواملی که منجر به چنین رابطه هایی می شود.وقتی گفتم دانشگاه بهترین مکان برای رابطه هایی از دست هست چرا که هر دو طرف از نزدیک رفتار هم را می بینند،با تردیدی خاص سوال کرد"اگر دوطرف خیلی از هم دور باشند چه؟"برایش توضیح دادم...

چیزی به ساعت ۱۱ نمانده بود.اگر می خواست برگردد باید می رفت.باز هم سوال تکراری را پرسید. "امشب نمی خواهم برگردم" اولین جمله ای که از پشت پرده ی دلش گفت.جایی برای ماندن نداشت.می خواست تا صبح قدم بزند.خسته بود.واقعا درکش می کردم.حرف هایش را با این جمله شروع کرد"فاضل من هم موردی داشتم".گوشی مدام زنگ می خورد.تا صبح با هم حرف زدیم.باز از سفرش گفت.عصبی بود.حتی قصد انتقام داشت.نظر می خواست.چون خیلی دوستش داشت با احترام انتقاد می کردم.دلم بسیار گرفته بود.چقدر به ناجوانمردی ها خندیدیم.صبح شده بود.شاید از خستگی کمی آرام شده بود.سوار شد و برگشت.جقدر هوا سرد بود و  آدم ها چقدر شبیه هم به یکدیگر بدی می کنند.

"گر بوی تو را باد به منزل برساند

جانم برهاند

ورنه ز وجودم اثري هيچ نماند 

جز گرد و غبارم"

                     ـ مهدی عابدینی ـ              دانلود

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

یاد کودکی هایمان افتادم.یاد آن سفره ای که کنارم نشسته بودی،یاد گیلاس ها،آبنبات های دوبار مصرف،آدامس دست دوم...از آنهمه مکث ذره ی در خاطرم نیست،تنها چشمانت..باز،بسته..نیمه باز...و فقط اینکه تو چه احساسی داری؟و شب که خاطرات آن روز را در آغوشم جمع می کردی،چشمانمان روز را مرور می کرد.تو بخاطر من می خوابیدی و من تا صبح با ابروهایت راه میرفتم،از موهای طلائی ات تنفس می کردم...

"خوش به حال من ودريا و غروب و خورشيد
 و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد"

                                            ـ محمد علی بهمنی ـ

+ نوشته شده توسط فابیل |

 

قوی باش،محکم باش،امیدوار باش...بسیار بار گفته ام که به حرفی که می زنی خوب فکر کن.با دنیا کاری ندارم.هر غلطی می خواهد آزاد است.دنیا ازآن شما آدم ها است.دنیای محافظه کاری،دنیای توجیه،دنیای کوته بینی،دنیای حساب و کتاب،دنیای مستضعفین.اتفاقا اصلا تو مرا به حساب نیاوردی.فقط به نمی شود فکر کردی،نه به می توانم.خدایت اختیارت داده است،حق داری راحت طلب باشی.یادت هست گفتم بزودی دنیایی می شوی.گفتم به کم قانع خواهی شد.گفتم اهل دو دو تا خواهی شد.گفتم که نه می توانی و نه روحیه تنها ماندن داری،دیدی چه زود خودت هم نخواستی آنگونه بمانی؟اکنون آدم شده ای و ازین هم بیشتر خواهی شد.قابل اعتماد؟دوباره بخوان...قابل اعتماد؟واقعا خودت باورت شده؟مگر در دنیایی که هستید اعتماد هم قابلیت دارد؟فقط دروغ و نیرنگ و فریب و پنهان کاری که شاید ... نه عزیز...من نمی توانم دنیایی که ساخته ای را بشکنم،من درآن دخالت داده نشده ام.من جزء مصالحش نیستم.دنیایت با ضرب و تقسیم و جمع و منها ساخته ای.با سال و ماه ساخته ای.با سن و سال.حواست کجاست؟آن دنیای منظورت چندی است چیزی ازآن نمانده.همان که مچاله اش کردی تا بتوانی در جیبت نگه داری.دنیا نبود،این بحث ها نبود.ضرب نداشت،تقسیم نداشت،اینهمه شیشه خرده نداشت.

مطمئنم همه فکر می کنند منظورم از تو کسی دیگر است.هشترود که درباغ دیگری بسر می برد.برای خودش تفسیر می کند.روزهای سخت،این وضع،استعدادی که در دنیایت نشان دادی برای تحمل همان بدترین شرایطی که منظورت است نیز کفایت می کند.بیشتر از اینکه فرق داشته باشید،عین هم هستید.آدم زاده اید.فقط اینکه تو وجود نداری...

برگرد،لیدیلادولا...لودیدا

 "... اشتباهمان

همیشه همین بوده است

همین گمان

که آن گلابی دور از دست

چقدر شیرین است"

                              "گروس عبدالملکیان"

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

شورابیل سراغت را می گرفت.برای همین سال های نزدیک وعده ی دیدارتان را دادم.ظهر قالیباف صدایم کرد و پنج ایران چک سبز برای خرید سیستم پیشکش میکرد.حواسش نبود که تابه حال هیچ وقت من از دستش نگرفته ام.گفتم برنامه ی دیگری دارم و...همین تا عمر دارم کفایت می کند.من که یک پایم لب گور است.آفتاب لب بام هستیم.از همه مهمتر قرار است بزودی بیست سیستم جدید خریداری شود...سفارش کردم وقتی آنجائی سراغی از من نگیرد،اصلا به رویش نیاورد تا به گشت و گذارتان برسید و از باهم بودن لذت ببرید.خدا را چه دیدی شاید من از اعماق ،راستی یادت هست می گفتم کاش چند سال زودتر بدنیا آمده بودم؟اکنون تو رسیده بودی و  ۴ سال از من گذشته بود.مهتاب می گفت دوست دارد همه ی دنیا برایش دعا کنند.تو که به دنیا رفتی حالا که دنیایی هستی...

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

الان که نگاه کردم دیدم هوا روشن شده.وای که دیشب چقدر عصبی بودم.خسته شدم از بس با این کامپیوتر جروبحث کردم.این روزها خیلی بد خلقی می کند.هر روز دل و روده اش را بیرون میریزم و باز مونتاژ میکنم.بعضی وقت ها می خواهم قید این یکی را هم بزنم ولی دلم به رحم می آید.من که مثل آنها نیستم. تحمل می کنم.چند سال است که با من است.الان که ضعیف شده انصاف نیست رهایش کنم.قرار باشد من هم رهایش کنم که دیگر ...من هم زورم فقط به این زبان بسته می رسد.آنقدر از روی عصبانیت به سر کیس کوبیدم که نگو.راستی کیس گفتم یاد آن شب افتادم.یادت هست سر کلمه ی کیس چقدر باهم خندیدیم؟از بس که تقصیر تو بود.ما با هم زیاد خندیدیم.راستی مگر نمی گویند خنده بر هر دردی دواست؟پس چرا دردمان دوا نشد؟ما که خندیدیم.شاید از ته دل نخندیدیم.شاید تو.شاید من.شاید هم از ترس آنقدر یواش خندیدیم که دردمان نشنید.نفهمید درمان شود.الان که یادش می افتم دردم ناراحت می شود.به او میگویم نباید می خندیدیم؟ 

    من درد تو را زدست آسان ندهم      دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم      

    از دوست به يادگار دردي دارم          كان درد به صد هزار درمان ندهم 

                                   " حضرت مولانا "

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

  خیلی وقت است که زیاد برایم اهمیت ندارد.قدم می زندم.حال برگشتن ندارم.۳-۲ ساعتی می شود که چت می کنم و دانلود.وضع چشمهایم بقدری خراب شده که...

قرص جدید گرفتم.پیشنهاد بابک بود.البته مجبور شدم کمی به نصیحت های فروشنده گوش جان بسپارم.خبر نداشت که نه حرف هایش موثر است و نه قرص هایش...شاید او هم عادت کرده بود.مهم نیست

اصلا من نمی خواستم اینها را بنویسم...

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

دستان من نمی توانند

نه،نمی توانند

هرگز این سیب را

عادلانه قسمت کنند.

تو

به سهم خود فکر می کنی

من

به سهم تو.

گروس عبدالملکیان

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

هر چقدر هم قدرت داشته باشی ، بخاطر ضعف دیگری شکست خواهی خورد.

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

چند روز است که باز فوران می کند.پرسه می زنم.گرم است.بیشتر تنها می فهمم.خستگی تنها راه است.شاید بمانم

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

بعضی از مطالب نوشته شده در وبلاگ را نمی توانستم در قالب موضوعات قبلی گروه بندی کنم برای همین تصمیم گرفتم بخش دیگری با نام هذیان ایجاد کنم تا آن نوشته ها را صاحب شناسنامه کرده باشم.

از این به بعد بیشتر نوشته هایم را در این بخش خواهم گذاشت.البته شاید بعضی ها با قسمت یادداشت مشترک باشد.

 

+ نوشته شده توسط فابیل |
 

Powered By : Jouddan

  RSS