نبودم و نمی خواهم باشم.بچه تر از آنم که آدموار بمیرم.این بداقبالی چندان خشنودم نمی کند.نمی تواند.چرا که موسیقی جای تو را پر کرده است.به سادگی رفتنت.از کنار هم می گذریم.که را می خواهی نگهداری؟تو که نمی خواستی و نمی خواهی.و فقط خواستنت را مدعی هستی.نمی گویم.به این شکل هرگز از من نپرس.حق با من نبود همیشه.سهم مرا هم می بخشی.برای چه شکایت کنم وقتی طالب حقی نیستم؟هیچ چیز به دردم نمی خورد.وقتی می دانی و می پرسی که گویی از شنیدن شکوه هایم...من هم به درد هیچ چیز نمی خورم.من هیچ چیز نیستم.هیچ چیز و من یکی هستیم و در این یکی بودن هیچ نیستیم.بچه ی بدی هستم که اینگونه زود دلت را می زنم.نه،بدرد تو نمی خورم.چیزی برایت نیستم و برایت هیچ چیز نیستم و هیچ چیز تو من نیستم و من چیزی از تو نیستم و هیچ چیز من برایت چیزی نیست.



